با سلام

خواننده ای محترم نوشته اند، چرا پست جدید نمی نویسم.

در آن واحد صدها موضوع متفاوت،  برای نوشتن به ذهنم خطور کرد. اما هی تصمیم میگرفتم. هی منصرف میشدم. سال هشتاد و دو که این وبلاگ رو بدنیا آوردم! چند سال اول هی بهش غزلهای عاشقانه و مطالب سیاسی و اجتماعی و طنز و کامنت دوستان رو خوروندم. اما یهو نمیدونم چرا تب وبلاگ نویسی ام فرو نشست. مادر خوبی برای وبلاگم نبودم! شاید هم فیس بوک جای اونو گرفت. اما راستش بعد از مدتی احساس کردم، فیس بوک هم منو خوشحال نمیکنه یا حداقل احساس قشنگ و مثبتی بهم منتقل نمیکنه. شاید چون توی فیس بوک، خواننده ها با دیدن عکس های شخصی و خانوادگی پی به احوالات و احساسات آدم می برند و میدونند تو کجا بودی و هستی و چاق شدی و لاغر شدی و دائما در حال کنجکاوی هستند. 

**********

محل کارم خانه سالمندان هست و کار اصلی ام توی کافه تریاش هست. چند گروه از سالمندان در این محل زندگی میکنند. گروه آ و ب، ث، د،ای،اف،گ، ها. مثلا در گروه ث و د سالمندانی که آلزایمر شدید و کلاً از لحاظ مغزی خیلی ضعیف شده اند، زندگی میکنند. یا اینکه در گروه آ و ب سالمندانی که به مراتب از لحاظ روحی و جسمی بهترند و از قدرت تحرک و تکلم بیشتری دارند، زندگی میکنند.

گاهی اوقات بعنوان Assistenz در گروه ای، اف  کار میکنم. رفتار و تفکرشون منو حسابی به فکر فرو میبره. خانمی هست نود و هفت سالشه. میرم اتاقش، می بینم با ریموت، کاناپه ای که روش می شینه رو یه کمی به حالت تخت درآورده و سخت و عمیق مشغول مطالعه کتابی قطور هست. میگم، به به خانم ... دارین رمان میخونین، کاناپه رو به حالت اولیه برمیگردونه و کتاب رو می بنده و روی میز میگذاره، میگه: بله، ولی خیلی دوست دارم تحرک داشته باشم، در حدی که دورو برم رو تمیز کنم و کارای دیگه ی خونه داری  انجام بدم. ولی خب نمیتونم.......گاهی اوقات هم جدول حل میکنه. بهش میگم، اومدم شما رو همراهی کنم واسه شام، ویلچر رو میارم کنار کاناپه اش، میگه، یک، دووووو، سه ه ه ه و با شماره سه از روی کاناپه بلند میشه و روی ویلچر می شینه و می برمش واسه صرف شام. یکی دیگه از ساکنین این گروه، آقایی ایتالیایی هست و مسلمان. وقتی میز شام رو می چینیم، همکارم میگه، گلی، حواست باشه ، آقای ..... گوشت خوک و یا سوسیس و کالباس از نوع خوکی اش! و غیره از این نوع نمی خوره. فقط بوقلمون یا سبزیجات. میزش هم جدا از بقیه میزهاست. به من میگه عاشق حرف زدن آلمانی توام و هی میخنده. بهش میگم خوشحالم که می خندید و سرحال هستید. 

***************

کنار همکارم ایستاده بودم که یکی از سالمندان اونجا که همین دوازدهم دسامبر امسال، تولد صدسالگیش هست وارد شد و سوال کرد:آیا وقت آرایشگاه برای امروز بعد از ظهر رزرو کرده اید؟ همکارم گفت بله. ساعت دو، برای آرایش موهای شما. و من به فکر فرو رفتم،  به سالمندان و حتی دوشیزگان و جوانان وطن خودم فکر کردم. 

************

باز هم خواهم نوشت.