دوستانه

اینو دوستی نوشته.................

salam, hanooz andar peye onam ke mishe asheghesh basham mese daryaye man bashe manam chon ghayeghash basham, hanooz andar peye onam ke omri marhamam bashe sharike khandeo shadie rafighe matamam bashe, hanooz andar peye onam ke asheghe sadegim bashe negahaye por az mehresh panahe khastegim bashe, migan jooyande yabandas vali pahaye man khastast man hata ba hamin paha miam ta hadi ke ja hast, hanooz andar peye onam ke ashkamo rooye goonam ba on dastaye por mehrash konad pako bege joonam bege joonam nakon gerye manam inja bezar dastato to dastam to ehsase mano mikhay manam ey gol toro mikham, KHODAYA DOOSTE KHOOBE MAN KOJAST…?!

تا هشت اسفند ۸/۱۲/۸۳ خدا نگهدار همه دوستان عزیز

 

 

 

 

نویسنده : گلی : ٢:۵۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 34)      لینک دائم

 

باز هم دوستانه!

 شاید اینبار سلام آغازدوستی نبود

راستی یادت می آید

چه ساده شروع شد

به سادگی یک سیب شاید  

یادت می آید

گفتم "........... "

گفتی" جان "

به دلم نشست

چقدر هم!

به دل تو نیز پیشتر نشسته بود

گفتم

گفتی

وشاید به همین سادگی

من شدم دوست تو

تو شدی دوست من

دو دوست کاملا نو

کاملا متفاوت 

اززندگی گفتم

از زندگی گفتی

و زندگی کردیم

خندیدی

خنداندیم

و زندگی به مرور

با لبخند های شیرین من و تو

جریان گرفت

سکوت کردم

سکوتم را شکستی

و من

با تو از سبزی ها گفتم

و تو

با من از تمام رنگ ها

و من

امروز

درست زیر این همه برف

که از آسمان

آرام آرام بر من می بارد

خودم را مرور می کنم

و حرفهای سبز تورا

 

.............................

 برف می بارد

تو می گویی

دستهایت سردند

هوا سرد است

آنقدر که افکار ادم هم

از پشت پنجره یخ می زنند

 

نویسنده : گلی : ٢:۵۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 18)      لینک دائم

 

موفقیت پس از شکست

در یکی از میهمانیهای بزرگ پاریس, ژنرالی حضور داشت که ۲۸ مدال روی سینه اش نصب شده بود. یکی از حضار جلو آمد و پس از تعارفهای اولیه گفت: ژنرال؟ آیا شما پیروزی های متعددی داشته اید که صاحب اینهمه مدال شده اید؟ ژنرال با فروتنی پاسخ داد: با جرات می توانم بگویم که به همین اندازه نیز شکست داشته ام.هیچ کس بدون ارتکاب اشتباه به جایی نمی رسد. درسته مگه نه؟

نویسنده : گلی : ۱۱:۴۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 12)      لینک دائم

 

 

 تا جهان بوده و جان بوده و انسان بوده

سند پاکی احساس, لب امضا می کرد 

نویسنده : گلی : ۴:٠۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 9)      لینک دائم

 

رساله ی عشق

"هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین دانم نبشتنش بهتر است از نا نبشتنش! ای دوست ! نه هر چه درست و صواب بُود....روا بُود که بگویند... و نباید که در بحری افکنم خود را که ساحلش بدید نبود...  و چیزها نویسم " بی خود " که چون " با خود " آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور! ای دوست می ترسم - و جای ترس است - از مگر سرنوشت. حقا! و به حرمت دوستی که نمی دانم که این که می نویسم  راه " سعادت " است که می روم یا راه " شقاوت " ؟ و حقا که نمی دانم که این که نبشتم " طاعت " است یا " معصیت " ؟ کاشکی... یکبارگی ... نادانی شدمی تا از خود خلاصی یافتمی! چون در حرکت و سکون چیزی نویسم ... رنجور شوم از آن بغایت ! و چون در معاملت راه خدا چیزی نویسم ... هم رنجور شوم! چون احوال عاشقان نویسم نشاید! چون احوال عاقلان نویسم هم نشاید! و هر چه نویسم هم نشاید! و اگر هیچ ننویسم هم نشاید! و اگر گویم نشاید! و اگر خاموش گردم هم نشاید ! و اگر این واگویم نشاید و اگر این وانگویم هم نشاید ..و اگر خاموش شوم هم نشاید!

 

رساله عشق
عین القضات فرا هانی

نویسنده : گلی : ۱٢:۴۶ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 13)      لینک دائم

 

حکایت رفتن به مشهد

 دیروز خیلی خوشحال بودم. همراه با سه نفر از دوستانم می رفتیم به آژانسی که بلیط رزرو کرده بودیم برای مشهد. قرار بود فردا شب با تور بریم مشهد و صبح یکشنبه تهران باشیم.  وارد تخت طاووس شدیم/ با روحیه ای عالی و فوق العاده پیش به سوی بلیطهااااااااااا/ سر امیر اتابک پیاده شدیم و از خط عابر پیاده به سمت دیگر خیابان روانه شدیم. من داد سخن سر داده بودم که بچه ها! قربون امام رضا برم که مارو طلب کرده. آخ جون میریم مشهد. راستی اگه برادرم بدونه من مشهد میام و ................یهو دیدم "ف" پرتاب شد روی شیشه جلوی یه پراید که از سمت چپ ما میومد و با شدت معلق زنان افتاد جلوی ماشین .................. چیزایی که من از صحنه دیشب یادم میاد فقط اینه که "س" داد میزد که نمیدونمممممممممم کی بهت گواهینامه داده/ خواهرمو کشتی/ "م" کیف جمع کن بود/ صدای داد و فریاد ما همه جا پر شده بود/ ملت همه دور ما جمع شده بودند/ من چونه "ف" رو بالا گرفته بودم و هی می گفتم تورو خدا بگو چه ات شده بگو چیزیت نشده/ دستام داره میلرزه وقتی یاد اون صحنه وحشتناک می افتم. نمیدونم کی و چه کسانی به ما کمک کردند که سوار همون پراید بشیم و یادم میاد "م"  توی بیمارستان دنبال ویلچری برای "ف" بود.........................................دیشب همش تا صبح کابوس تصادف/بیمارستان/ مشهد/.................وای ی ی فکر می کنم به اینکه خدا به "ف" خیلی رحم کرد و معجزه شد که دچار ضربه مغزی نشده بود. به همه مون خدا رحم کرد. شاید هم حکمتی بود در این اتفاق. نمیدونم والله. 

نویسنده : گلی : ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 11)      لینک دائم

 

پاک بودن

سلام امیدوارم شاد و سرحال باشی. حال منهم خوب است و همیشه یاد تو و دیگر بچه ها هستم. عزیزم: بالاخره آمدم و اینبار دگرگون شده و پرمسئولیت.متاسفم که نمیتوانم حضوراٌ باهات تماس بگیرم. بدلایلی که خودت حتماٌ میدانی بهرحال از میان درد و رنجی که مردممان متحمل می شوند میدانی چه یافته ام؟ اینکه: گر مرد رهی میان خون باید رفت / از پای فتاده سرنگون باید رفت. نمیدانم در این لحظات چه میکنی و روزهایت را چگونه میگذرانی و چه حالی داری, اگر یادت باشد قبل از حرکت به تو گفته بودم که سعی کن از زندگی گذشته ات و ساده انگاری جدا شوی. باز هم یادآوری می کنم که گل سرسبد آفرینش کسانی هستند که رنج و درد و شکنجه و مبارزه  را بر علیه هر گونه ظلم و اختناق به جان می خرند و از رختخوابهای نرم و از اندیشه های کوته و خودخواهانه جدا شده و خود را در آتش انقلاب می اندازند و می سوزند و می سوزند و در نهایت از خاکستر وجودشان نسلی دیگر ادامه دهنده راهشان سر بر می آورند و از جای بر می خیزند. برگرد به گذشته ات و ببین به چه میزان انسان زیسته ای و یا به چه خطاهایی دچار شده ای و کلاٌ در زندگیت چه ارزشهایی حاکم بوده. البته این تنها مربوط به تو نیست. منهم اینطورم. دیگران هم. اما شیوه برخورد با اشتباهات و خطاهای گذشته فرق می کند. بعضی همچنان در آن غرقند و بی خیال, بعضی نه, می خواهند انسان باشند و انسان گونه زندگی کنند, پس از گذشته خویش عبرت گرفته و سالم و پاک به سوی ارزشهای تکامل بخش و انقلابی روی می آورند و متعهدانه در دگرگون کردن خویش می کوشند و مطمئناٌ قوانین حاکم بر جامعه به یاریشان می شتابد. تو برای من همواره عزیز تر و گرامیتر از همه بوده ای و همیشه نیز خواهی بود. فقط یادت باشد که هیچگاه آلوده به ابتذال و پستی ای که بیش از هر چیزی در جامعه وجود دارد نگردی. پس بیا و محدوده دنیا و اندیشه ات را از حصار وحشتناک و انسان کش تکرار و دور , وسیعتر و بزرگتر کن. میدانم که با گذشته خیلی فرق کرده ای و حتماٌ همینطور است. حالا مسائل را بهتر می فهمی و میدانی که چگونه با آنها برخورد کنی. اگر یادت باشد قبل از حرکت بهت گفته بودم من از جنس دختر و زن متنفر شده ام. اما اکنون باید حقیقتی را که توی این مدت بطور ملموس و از نزدیک با آنها برخورد کرده ام برایت بگویم و آن اینکه هزاران دختر و زن از همینهایی که توی این جامعه کثیف رشد کرده اند سلاح بر کف و عاشقانه فریاد آزادی سرداده اند. کسانی که باعث افتخار نسل زن جامعه ایرانی اند. کسانی که هرگز به ابتذال و پستی تن ندادند و اکنون پاکترین, زیباترین و فداکارانه ترین حماسه ها را در جامعه می آفرینند و با همه هستی شان درد و رنج خلقمان را می چشند و لمس می کنند. دلم میخواهد اینگونه باشی. پاک و آزاده ( متاسفم برای خودم) حالا احساس می کنم از گذشته بیشتر و بیشتر به مردممان عشق می ورزم و دوستشان دارم. نمی خواهم بیشتر از این وقتت را بگیرم. به همه سلام برسان. قطعه عکسی را هم که برایت فرستاده ام چند روز پس از ورود گرفته ام که بعنوان یادگاری نگهدار. اگر کاری داشتی برایم بنویس شاید بتوانم در حد توانم برایت انجام دهم. .............................

نویسنده : گلی : ۱:۵٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 10)      لینک دائم

 

مادر

 دیروز در جمعی نشسته بودم. چیزی شنیدم که هنوز هم باور کردنش برام مشکله/ هنوز نتونسته ام هضمش کنم. راست گفته اند که از این بشر دو پا,  چه ها که بر نمیاد بدترین اعمال/ پست ترین فجایع/ کثیف ترین خیانتها/ نامردترین ناروها/ شنیع ترین حرکات/ زشت ترین الفاظ و ........نمیدونم دیگه چی بگم/ سه چهار سال پیش در تولدی شرکت کرده بودم/ مینا و مادرش هم از میهمانان میزبان بودند. مادر مینا بر اثر فشارهای عصبی وارده ( که البته دقیقا دلیلش رو نمیدونستم) دچار حالت روانی شده بود و حرکاتش من و اطرافیان رو شدیدا متاٌثر کرده بود. تا دیروز من هیچ خبری از این مادر و دختر نداشتم. دیروز توی این جمع بحث تولد آن روز و یادآوری اون خاطرات شد. یهو پرسیدم راستی فلور از مینا و مادرش چه خبر؟ مادرش بهتر شده یا نه؟ فلور آهی کشید و گفت: اگه تو از مادرش خبر داری منم دارم. چشمانم از حیرت گشاد شد, پرسیدم ولی اونا فامیل تون هستند. چطور خبر نداری؟ وقتی تعریف کرد که چی به سر مادره آمد من تا دقایقی گیج و مبهوت به فلور زل زده بودم و اصلا حال طبیعی نداشتم. باورم نمیشد نه میتونستم چیزی بگم و نه حرکتی انجام بدم. بخدا قسم به همون کعبه ای که دیده ام قسم ما انسانها بیرحم ترینینم. من باورم نمی شد که فرزندانی در حق پدر و مادرشان همچین ظلمی روا دارند. بخدا از دیروز تا بحال گیجم. مات مانده ام که چرا؟ آخه چرا؟ میدونید فلور چی گفت؟ این دختره یعنی مینا همراه با خواهر دیگه اش و یه دونه برادرش ( البته با راهنمایی شخصی دیگه) تصمیم می گیرند بروند بیمارستان به بهانه ملاقات دوستی و مادرشان را هم همراه خودشون می برند. پس از وارد شدن به بیمارستان و مدتی پرسه زدن اینور و آنور مادر را در محوطه یا سالن انتظار رها می کنند و دور از چشم مادر بیمارستان را ترک می کنند ...................... چون حضور مادر برایشان مایه دردسر و آبروریزی بوده. چون مادری که تر و خشکشون کرد و به این سن رسوندشون مایه خجالتشون بوده. چون ابا داشتند از حضور او در مجالس. چون خواستگاران مینا با دیدن وضع مادر مینا منصرف می شدند..........چون ......................و هزار دلیل دیگه. مینا بعد از مدتها این مسئله رو به صورت پنهانی و محرمانه به فلور گفت....دارم دیوانه می شم. بخدا رحم و مروت حیوانها از ما آدم نماها بیشتره. بخدا اینها هرگز روی خوشی و موفقیت رو نخواهند دید.پرسیدم فلور, دیگه نرفتند سراغ مادرشون ببینند چی بسرش اومد؟ اصلا کسی پیداش کرد یا نه؟ گفت نه . تنها چیزی که ما از اینها و طبق گفته مینا فهمیدم همین بود که به تو گفتم. ...............بخدا اینا مستحق بدتر از آتش جهنم هستند. ......................

مادر: چه کلمه قشنگی. چه ترنم ملایم و آرامش بخشی. 

تنت شمیم گل یاس و نسترن دارد   نشانی از گل شب بو و یاسمن دارد
تو آن گلی که بدور وجود پر مهرت    چه بلبلان خوش الحان نغمه زن دارد
دلت سرای وفا در سرت امید و صفا  چه رنجها که وجودت ز دست من دارد
تو کوه صبر و یم عشق و بحر احسانی   نمودِ صبر تو فرهاد کوهکن دارد
تنت به گرمی خورشید عالم افروز است    تنم نیاز به گرمای آن بدن دارد
توپروریده ای در باغ عاطفه صد گل           وجود گل زتن باغبان ثمن دارد
هزار خار اگر بر دلت نشیند، باز          دلت دو باره تمنای این محن دارد

خدا به قلب تو از مهر خود عطا بخشید  چه شکوه ها دلت از خار این چمن دارد
تو مهربانی مادر هر زمان باشی             هنوز دیده ام امید پیرهن دارد