ساعت شانزده و سه دقیقه و بیست و چهار ثانیه هست. دلها در سینه حبس. بعضی چشم به صفحه تلویزیون دوخته و بعضی گوش به رادیو سپرده اند. منتظر نوای زیبا و پر معنای : یا مقلب القلوب و الابصار/ یا مدبر اللیل و النهار/ یا محول الحول و الاحوال/ حول حالنا الی احسن الحال حال ما را دگرگون ساز, آنچنانکه بهترین باشد...عده ای با سفره های رنگین و عده ای با سفره های کمرنگ رو به خدا می کنند و هریک به فراخور حال خود حالی طلب می کنند. بیمار, سلامتی طلب میکنه/ فقیر, دارایی اندک/ تنها, همدمی می طلبه/ دلسوخته, مرهمی/داغدیده, آرامشی. دوست من؟ تو چی میخواهی؟! من چشامو می بندم و میخونم: رب​اشرح لی صدری: پروردگارا سینه مرا باز کن و یسرلی امری: و کارم را آسان کن و احلل عقده من لسانی: و گره از زبانم بگشا یفقهوا قولی: تا سخن مرا بفهمند تا چهارده فروردین خدانگهدار همه تون

نویسنده : گلی : ۴:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۴ اسفند ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 16)      لینک دائم

 

بارون

 این بارون زیبا منو که حسابی برده اون بالا بالاهای دنیای احساس. خدانکنه آدم عاشق هم باشه. دلش به یه چیزی یا یه نفری خوش باشه اونوقت احساساتش شروع به غلیان میکنه و دنیای اطرافش براش قشنگ میشه. این دوسه روز که بارون شروع به باریدن کرده توی خیابون و یا پارکها می بینم که دو نفرهایی!! صمیمانه و بی خبر از دنیای دوروبر شونه به شونه قدم میزنند و مطمئناٌ شادی و نشاط و آرامش اون لحظه رو هرگز حاضر نیستند با هیچ هوسی! عوض کنند. یادمه قدیما یعنی دوره راهنمایی اونموقع ها که خیلی پر شر و شورتر از حالا بودم با دوستانم میرفتیم زیر بارون و این شعر تکراری رو که همه شما هم حتما میدونید میخوندیم و رو به آسمون میکردیم که صورتمون کاملا خیس بشه و شیطنت های کودکانه و بازیهای عصر نوجوانی و دویدن های بی وقفه و خستگی ناپذیر.  دستای همو می گرفتیم و یه دایره درست می کردیم و میخوندیم: بارون بارون جر جر/ پشت خونه هاجر/ هاجر عروسی داره/ دم خروسی داره یاد همه اون روزها بخیر.

نویسنده : گلی : ۱۱:٠۵ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 6)      لینک دائم

 

احساس خوب

 من خیلی خوشبختم. خیلی. خیلی. خدایا شکرت. هیچ اتفاقی هم نیفتاده اما احساس می کنم از من خوشبخت تر هیچکس نیست. دیشب تا آخرین دقایق گوش دلمو سپرده بودم به نوای دود عود شجریان و غرق بودم در احساسات قشنگ. صبح هم که داشتم میومدم توی ماشینی که نشسته بودم توی آیینه ماشین چشمم افتاد به چهره خودم. چه بشاش بود و با نشاط. دلم میخواست مسیرم استخر بود,  شیرجه ای میرفتم در اون....................دلم میخواست مسیرم کوه بود و میرفتم تا اون بالا بالاها و داد میزدم و میگفتم که من خیلی عاشقم. دیوونه ام. ..........................اما حیف که باید میومدم اداره و این روزای آخر سال کارهای عقب مونده مو انجام بدم.

در دل من چیزی است ،

 مثل یک بیشه نور ،

 مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم ،

 که دلم می خواهد


بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.


دورها آوایی است ، که مرا می خواند 

نویسنده : گلی : ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 15)      لینک دائم

 

نوش نگاه

 باز واشد  ز چشمه نوشی

 همچو  باران  زلال  ناز و  نگاه

 باز در  جام جان  من سرداد

همچو مهتاب  باده ای  دلخواه

بازم  از دست می برد  نگهی

 نگهی  چون شراب مستی  بخش

 چه نگاهی که همچو بوی گلاب

  می شود  در مشام جانم پخش

  آه  می نوشمت  چو  شیره گل

  چیستی ؟  ای نگاه  نازآلود

 تو گلابی  گلاب شهد آگین

  تو شرابی  شراب  گل پالود

  چه شرابی  کز آن  پیاله چشم

  همچو  لغزاب  ساغر  لبریز

 می چکد  خوش  به کام  تشنه  من

 آتش افروز  و آرزو انگیز

  آه پیمانه ای  دگر  که هنوز

 می گدازد  ز تشنگی  جگرم

  چه شرابی تو ؟  وه  چه شورانگیز

 سرکشیدم  تو  را و تشنه ترم

 "هوشنگ ابتهاج (سایه)" 

نویسنده : گلی : ۳:۱۴ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 7)      لینک دائم

 

عشق یعنی!

سلام به همه دوستان خوبم که برام کامنت گذاشته اند و به یاد من بوده اند. این مدتی که از وبلاگم دور بودم انگار یه چیزی رو گم کرده بودم. یه حس خوب/ یه حس نزدیکی به کسانی که هنوز ندیمشون اما دلامون به هم نزدیکه.خوشحالم که دوباره میتونم با شما دوستان عزیزم حرف بزنم. از همه چی بنویسم و شما با کامنت هاتون منو تشویق کنید. 

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی  با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده با  چشمان تر

عشق یعنی  سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی درجهان رسواشدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی اعتبار لحظه ها
عشق یعنی سجده بر سجاده ها

عشق یعنی یک تبسم یک نماز
عشق یعنی عالمی در راز و نیاز

عشق یعنی سوختن از تشنگی
عشق یعنی سوختن از بیدلی

عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی محو شیدایی شدن
درگذرگاهی به ره راهی شدن

عشق یعنی انتهای هرچه راز
عشق یعنی راز شبهای دراز

عشق یعنی یک سوال بر هر جواب
عشق یعنی یک سوال بی جواب

عشق یعنی قصه دیدار تو
لحظه ای در شب به یاد و خواب تو

عشق یعنی غصه و غمهای تو
درنهایت سوزش و تبهای تو

عشق یعنی آخر خط بهشت
عشق یعنی دوزخ بی سرنوشت

عشق یعنی رنگ شادی رنگ نور
عشق یعنی ظلمت تاریکی رنگ گور

عشق یعنی با نگاهی آشنا
با همه بیگانه و او آشنا

عشق یعنی انتظار از انتظار
سالها با غم ولی چشم انتظار

عشق یعنی سوختن با ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

عشق یعنی لحظه دیدار تو
بی همانگه گم شدن در کار تو

عشق یعنی اشکهای پرخروش
رود اما ساکت و بی شروشور

عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی لاله اما بر چمن

عشق یعنی بی ستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی خلوت شبهای من
در همایون ناله و سودای من

عشق یعنی آن صدای بی صدا
صد سخن دارد ولیکن بی صدا

عشق یعنی درد بی درمان ما
در عبادت  غصه شد درمان ما

عشق یعنی یک قدم تا انتها
عشق یعنی ابتدا کو انتها

عشق یعنی قطعه شعری نا تمام
 عشق یعنی بهترین حسن ختام 

 

 

نویسنده : گلی : ۵:۱۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۳
پیام های دیگران ( 48)      لینک دائم