سهل و ممتنع

هستم و نیستم
قانون عشق همین است
 آن قدر ممتنع که هرگز
 با آن همه تفکر خالص که داشتی
 قادر به شرح قاعده ی آن نبوده ای
توضیح قاعده
 کار فلاسفه است
 کاری به این امور ندارم
 من
تنها همین که شب
با آرزوی بودن تو صبح می شود
 قانون گرم عشق مرا شکل می دهد
 این قدر سهل که هرگز
میدان یک تفکر خالص
 قادر به جذب قاعده ی آن نمی شود
 

نویسنده : گلی : ۱۱:٠۵ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 10)      لینک دائم

 

از هر دری سخنی

 قبل از خوندن این خزعبلات! به وبلاگ نوشی هم سری بزنید.

موقع رفتن، به هم نگاه کردیم. مانند ِ وقتی که چوب ِ بستنی ِ تمام‌شده  را بیهوده در دهانت میچرخانی، شاید هنوز مزه‌ای داشته باشد!!!!!!! 

این حس تلخ و بد رو تابحال تجربه کرده اید؟! من آره در کندن ِ چسب ِ مایع ِ خشک‌شده از روی پوست ِ دست،
 
لذتی است که در انتقام نیست.
 
تشبیه و تعبیر جالبیه امتحان کنید.من خودم امتحان کردم 
 
گمان مبر که به پایان رسید کار مغان
 
هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است
 
نازنین گمان مبر!
 
موقعی که ما دبستان بودیم، بزرگترین جرمی که میشد مرتکب شد،
 
گوش‌دادن به آهنگ‌های ابی بود.الان بچه‌های دبستانی را میبینم که
 
 با بی‌تفاوتی ِ خاص ِ حرفه‌ای‌ها، از روابط جنسی‌شان میگویند.
 
واقعا چه باید گفت از آنهمه نجابت گم شده در
 
روابط کثیف امروزی و وقاحت این بچه ها!
نویسنده : گلی : ۴:۵۶ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۵ تیر ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 6)      لینک دائم

 

خدای من و تو

 ..........تصوری داشتم خیال کردم در کنار ساحل با خدا قدم میزنم در آسمان تصویری از زندگی خود را دیدم در هر قسمت ۲ جای پا دیدم یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا وقتی آخرین تصویر زندگی ام را دیدم به جای پا روی شن نگاه کردم دیدم که در این زمان در زندگی ام فقط یک جای پا بیشتر نیست دریافتم که در سخت ترین لحظات زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست چرا در زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟ فرمود: تو را دوست دارم و تنهایت نمی گذارم در مواقع سختی اگر یک جای پا می بینی در آن لحظات تورا به دوش کشیدم .........تو را به دوش کشیدم

 حسین نقیبی بیدختی

 

 

نویسنده : گلی : ۱:٠۶ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 2)      لینک دائم

 

باز هم سادگی

 من آنگونه ام که هنوز هم دلم حقیقت هر نگاه را می خواهد.

آن بی ریاترین ترنم پنهانی.....و

می دانم عیب بزرگی است سادگی! 

نویسنده : گلی : ٩:۴۵ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 4)      لینک دائم

 

بی اعتمادی

 نمیدونم چی بگم. شوکی که دیروز به من وارد شد به مراتب بدتر از شوکی بود که به *اکبر* بعد از انتخاب *محمود* وارد شد!واژه هارو به زور بر گرده این مانیتور مینشونم.این نوشتن ها بیهوده هست اما از نوشتن هم ناگزیرم بخدا. فقط همین واژه ها و کلمات فریادم رو میشنوند و کلافه گی و عصبانیت منو تسکین میدن. خدایا بودن چه مصیبت بزرگی است.کاشکی یکی دستهای بی حوصله منو بگیره و بهم بگه چیکار کنم. کاش یکی بیاد و منو با اعتماد آشتی بده. *از این پس/ احساس اندک زیستن/ به همه چیز و همه کس/ با تردید نگریستن/بر دیوار به در/حتی به تو/تا تنهایی گریختن/ با خویشتن گریستن/ ............. به نتیجه بدی رسیده ام * اعتماد, پیراهن باد و باور, کلامی است بر سر هیچ دوستی, بادام بی مغز است و وفاداری, گردکانی پوک*.......دلم میخواد فرار کنم. برم جایی که دست هیچکی بهم نرسه. برم جایی که نه میترا که ریا و دروغگوییش دیشب شوک بهم وارد کرد رو ببینم/ نه سهیلا /نه ناهید/نه فلور/نه لعیا/نه افسانه/ نه مریم/ نه ثریا که بهم نارو زد /نه معصومه/ نه کاملیا/ نه زهرا /نه لیلا /نه ...................باور نمیکنم. نه اصلا / دیشب شب بدی رو گذروندم بهت زده به صفحه مانیتور خیره شده بودم و خطوط و سطور رو می بلعیدم و می خوندم هر لحظه بر آشفتگی ام افزوده می شد.دست و پاهام میلرزید و متحیر بودم از اینکه دوست صمیمی من چقدر ............و من ساده لوحانه باورش کرده بودم................................

اعتماد, پیراهن باد و باور, کلامی است بر سر هیچ

دوستی, بادام بی مغز است و وفاداری, گردکانی پوک 

نویسنده : گلی : ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ تیر ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 30)      لینک دائم

 

نامه ای به غضنفر

گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمان خوب است گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان. آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،‌دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم. پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه. ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت. دیروز خواهرت فاطی را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مایو یه تیکه بپوشن. این دختره هم که فقط یه مایو بیشتر نداره،‌اون هم دوتیکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جایی قد نمیده. خودت تصمیم بگیر که کدوم تیکه رو نپوشی. اون یکی خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی. راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده. همین دیگه .. خبر جدیدی نیست. قربانت .. مادرت. راستی:‌گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ‌ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.
منبع :نیک صالحی

 

 

نویسنده : گلی : ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 12)      لینک دائم