سلام

از هر دری سخنی!!

*همه چیز شنیده بودم الا این *صنعت هرزه نگاری*

بسیاری از مردم استدلال می کنند که هرزه نگاری،
 
زنان را تحقیر و استثمار می کند. ولی میشل تورن که
 
 شش سال در این صنعت کار کرده، این نظر را قبول ندارد.

این زن ۲۶ ساله بریتانیایی که اهل شهر بریستول است، می گوید:

 "هرگز احساس نکرده ام که استثمار می شوم. می توان گفت

 این کار به من در مقابل مردان قدرت می بخشد. تنها کسانی که

 استثمار می شوند، اگر استثماری در کار باشد، مردانی هستند

 که پولشان را صرف هرزه نگاری می کنند."

که اینم توی بی بی سی خوندم. شما هم بخونید.

*صبح دوستی از کانادا بهم زنگ زد و گفت خبر داری که

امریکا میخواد ایران رو تحریم اقتصادی کنه؟ و خیلی نگران

بود. چی میتونستم بگم؟آقای احمدی نژاد سلام عرض میکنم!!

*اینروزا ترافیک اعصابمو بهم ریخته. مسیرم عوض شده و هر روز

چهارتا چراغ قرمز رو باید رد کنم. البته ماشین ندارم با عمومیها

تردد میکنم.آی هوای تمیز! و تازه! و ناز! ونک کجایی که یادت بخیر!!

* از در خونه که زدم بیرون همش مناجات حضرت علی (ع) رو زمزمه

میکردم و صدای کسی که این مناجات رو روزهای جمعه هر هفته از

شبکه پنج پخش میشه در گوشم طنین انداز بود و سرمست راه میرفتم

.............................فعلا تا بعد

 

 

نویسنده : گلی : ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 14)      لینک دائم

 

 

 

 

*در شهر خدا/ پلک پنجره ها بسته نیست. سنگینی قفل

درها را خسته نمی کند.دقیقه ها نبض متعادل دارند. روح

رستن و زندگی جاری است.....هوای جهان آلوده است.

کمی در شهر خدا قدم بزنیم.

*آسمان/ چشم آبی خداست/ نگران همیشه من و تو!

*صداقت کودکانه/ نشاط جوانی و وقاری پیرانه/ زیباترین

شخصیتی است که می توانیم از خودمان بسازیم.

*اگر روزی اشک کودکی شما را متلاطم نکرد در بزرگ شدن

خود شک کنید.

*برخی جسم را تنها چوب لباسی ای می بینند که یک عمر

باید لباسهای رنگارنگ به آن آویزان کرد.

*دنیا عروسک بزرگی است که بزرگان کودک را به بازی می گیرد.

*خاک محکوم برخاستن پیش پای طوفان است. اگر روح ما بزرگ و

طوفانی شود جسم محکوم همراهی با اوست.

 

 

نویسنده : گلی : ۴:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 6)      لینک دائم

 

 

 

می آیی
با خواهش! این و آن 
در پوشش آرزوهای دیگران
می روی
با هزار آرزوی گران
برای خود
نه برای دیگران

یه صبح زودی با چشمای اشک آلود به نشانه اعتراض از مصیبتی

 که به سرش اومده چشاشو باز کرد. به دستایی که اونو به زور

کشیده بود توی این فضای جدید چنگ زد! داد زد/هوار کرد/دستاشو 

مشت کرد که بگه مادر من قوی ام و فمنیست خواهم شد!.

روزایی رو پشت سر گذاشت که مظلوم و سربزیر و خجالتی بود!.

 از نوشتن مشق بیزار بود. ریاضی رو خیلی دوست داشت.

عاشق املاء بود. دوره راهنمایی شیفته درس تلاوت قرآن و دینی بود

و به ادبیات فارسی بیشتر جذب شده بود. بعدها دنبال تاریخ ادبیات بود

 و شعر و عاشقانه ها. روح حساس و لطیفی داشت. واسه همه چیز

حرف داشت. بعدها خیلی حاضر جواب شده بود و جوابهای خنده دار

در آستینش داشت. اگه کسی کوچکترین حرفی میزد بلافاصله فی البداهه

جوابی میداد که هم باعث خنده میشد هم جالب و قابل توجه. توی خوابگاه

هم دوستان زیادی داشت. حالا هم دوستان زیادی داره اما یه دوستی در

حال حاضر داره که حرفا و حرکاتش باعث صیقل روحش میشه که پنجشنبه

داره میره شیراز. اما بماند که این روح لطیف حالا یه کمی زبر شده.

حساس تر شده.خشن شده. زود عصبانی میشه.دیگه حاضر جواب نیست.

حرف برای گفتن  زیاد دارم اما سکوت می کنم.

امروز تولدمه! به جشن تولدم خوش آمدید

 

  

 

نویسنده : گلی : ۱٠:٢۴ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 17)      لینک دائم

 

 

 

پائولوکوئیلو در مکتوب گفته:

بنویس! چه یک نامه/خاطرات روزانه/یا یادداشتی موقع صحبت با تلفن/

اما بنویس. با نوشتن به خدا نزدیکتر می شویم. اگر میخواهی نقش

خودت را در دنیا بهتر بفهمی بنویس. سعی کن روح ات را در نوشته ات

بذاری. حتی اگر هیچکس کارت را نمی خواند- یا بدتر حتی اگر کسی چیزی

را بخواند که نمی خواهی خوانده شود. همین نوشته به ما کمک می کند که

افکارمان را تنظیم کنیم و پیرامون مان را واضح تر ببینیم. یک کاغذ و قلم معجزه

می کند. درد را تسکین می دهد/ رویاها را تحقق می بخشد و امیدهای

از دست رفته را باز می گرداند. کلمه قدرت است.

بنده واقعا به این حرفها معتقدم. شما چطور؟

 

 

نویسنده : گلی : ۳:۱۴ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 2)      لینک دائم

 

 

 

سلام

صبح برای کاری رفته بودم انقلاب. موقع برگشتن توی ماشینی

که نشسته بودم خانمی چادری سوار شد. تسبیحی رو می چرخوند

و هی ذکر می گفت. با یه دستش هم چادرش رو تا روی بینی اش

کشونده و محکم نگه داشته بود. چشماش رو هم که عینک پوشونده بود.

خلاصه یه آقا هم بعد از ایشون سوار شدند و کنار ایشون نشستند!!!!!!!!

یه چند ثانیه ای نگذشته بود که دیدم تسبیح رو داخل کیفشون گذاشتند و

یه کتاب که بنده هم از روی کنجکاوی شدید نیگاه کردم ببینم عنوانش چیه

نوشته بود "منتخب ادعیه" رو در آوردند و بنده در کمال ناباوری دیدم شروع

کردند به خوندن زیارت آل یاسین با صدایی نه چندان زمزمه وار همراه با صوت

دلم میخواست بکوبم توی سرش. از اینهمه افراط متنفرم م م م م م م م م .

 جالب اینجاست که وقتی من قبل از ایشون پیاده شدم یه نگاهی کردم

دیدم چادرش رو باز و بسته کرد فقط یه تی شرت آبی آستین کوتاه تنش

بود. نه مانتو و نه هیچ چیز دیگه. تی شرت با شلوار تنگ !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

نویسنده : گلی : ۱:٢۵ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ شهریور ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 9)      لینک دائم

 

 

 

سلام

قبل از اینکه هر حرفی بزنم از آقای اسد علیمحمدی

که وقت گذاشتند و این قالب و ترکیب رنگش رو برایم

طراحی کردند بسیار ممنون و سپاسگزارم.

به بیرون خیره شده بودم.خدایا این قطار سرنوشته؟!

           یا قطار مشهد - تهران. کجا دارم میرم؟ به کجا میخوام

 برسم؟ چند روزی دور بودم از همه ناملایمات....

چند روزی از دغدغه ها دور بودم. بقول آقای علیمحمدی

 که خیلی وقت پیش ها به من می گفتند هر جا بری

آسمون همین رنگه مهم اینه که دلت کجا خوشه.

اما واقعا آسمون مشهد منو از همه چی دور کرده بود.

 آرومم کرده بود.چند روزی خلوت کرده بودم

در حرم دوست با دوست!.  وارد حرم که شدم

یکی از صحن های امام رضا و فضای داخلش منو

یاد لحظه ای انداخت که وارد مسجدالحرام شدم.

خودمو تنها دیدم با یار. کسی حائل نبود. راحت حرف زدم.

فریادهایی که مدتها بود در گلوم خفه شده بود رو بیرون ریختم.

داد زدم و گفتم که: رضا جان من دیگه کم آوردم.............

خیلی حرفا زدم................

 

 

 

نویسنده : گلی : ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۴
Comments پیام های دیگران ( 1)      لینک دائم